استاد عمیقاً به هنر تصویری و حجمی این مملکت هفتهزارساله (از اوائل تا ورود سبکهای ممزوج غیر ایرانی) عشق میورزد و از آن شناخت کامل دارد. او تاکنون اثری خلق نکرده که از آثار بجا ماندة هنرمندان بیهمتای مردمی کشورش الهام نگرفته باشد.
عجیب است، الگوبرداری و الهامات وی از آثاری نیست که در کتابهای تاریخ هنر آمده و توسط ایرانشناسان به جهان معرفی شده باشد، مثل جامها، ریتونها، بتها، نشانهها، ساختمانها، سرستونها، کتیبهها، نوشتهها، مینیاتورها، پردهها، ... او با هوشیاری آثاری را میبیند که در طول زمان بین مردم بوده و با آنها زندگی میکنند، اما در هیچ موزهای دیده نشدهاند و اگر هم دیده شده، انگارهای از آنها بوده است.
با زیرکی آثار را انتخاب میکند، میخرد و یا در ذهن میسپرد و یا آنها را در ذهن، جدا، ترکیب، خلاصه بزرگ و کوچک میکند ... بعد از آن اثری بیبدیل به وجود میآورد و نامی ایرانی، که در بین مردم رایج و شناختهشده است، بر آن میگذارد: لیلی، مجنون، شیرین، فرهاد، شیر، قفس، ... آیینهای این مرزوبوم را میشناسد و نامگذاریها بر همین اساساند.
به طور کلی، تمام آثار او در ذهنش با اطمینان نقش میبندند. در آنها نشانههایی برگرفته از مفرغ لرستان، سفال یا سنگ قبر یا علامات و مجسمههای قبر یا قفلوکلید، وسایل کار و نشانهها، فرشها و بافتنیها، ... یافت میشود.
او از حجمها و نقوش در نقاشی و ساخت مجسمههایش ایده میگیرد. گاهی نقشها را هم به نحوی زیبا در حجمها ترکیب میکند، میسازد و بعد نامگذاری میکند. وی هنر را برای هنر میداند. هیچ وقت تفسیری برای هنرش ندارد و گاهی ناچار میشود جملاتی را به سختی و ناتوانی سرهم کند تا جواب یک سؤال را بدهد.
من نیز این توفیق را داشتهام، فیلم، عکس و پوسترهایی از او و آثارش، به صورت مستند، بسازم، بخصوص زمانی که در یک صحنه وی در مقابل ماریا شیمل- بزرگترین مولاناشناس- که هنرمند ما را خوب میشناخت، قرار میگیرد؛ شیمل به او خطاب میکند: آقا، شما با این شعور و درک کیهانی که دارید، نمیتوانیم مجسمه «هیچ» و نام آن را باور کنیم؛ چون مولانا گفته: از جمادی مردم و نامی شدم/ وز نما مردم ز حیوان سرزدم/ مردم از حیوانی و آدم شدم/ پس چه ترسم کی به مردن کم شوم/ بار دیگر از ملک پران شوم/ آنچه اندر وهم ناید آن شوم ... که انسان بالاخره به لقاءالله میپیوندند.
بعد از چند روز خانم ماریا شیمل در آلمان وفات یافت. استاد تناولی با تلاش و جملاتی سعی میکند، وی را قانع کند، غافل از آن که خانم شیمل او را بهتر از دیگران میشناسد، و اگر آقای تناولی میدانست وی کیست، سربهزیر میانداخت، سکوت میکرد و با سکوت خود میگفت: این خط زیبای فارسی است که من را درگیر خود کرده.
من میتوانستم صدها کلمه و جمله با این حرف بنویسم، ولی هیچ چیز را بهتر از «هیچ» ندیدم. تناولی مجموعهداری است که در شناساندن هنرهای ایران به جهان سهم بزرگی ایفا کرده است. او کتابهای زیادی را به فارسی و انگلیسی به چاپ رسانده است.
کتابهای دربارة فرش، نمکدان، نقشها، شیر، انسان روی فرشهای ایرانی، آثار تصویری روی گلیم و بافتهها، قفل و نشانهها و دهها مجموعة دیگر که هنوز به نمایش گذاشته نشدهاند و کتابی هم در این رابطه به رشتة تحریر درنیامده است.
فرشهای نقش شیر این مجموعهدار در بزرگترین موزههای دنیا از دهها سال پیش به نمایش گذاشته شدهاند. استاد بدون عقده و حسادت، اندوختههایش را براحتی در اختیار شاگردان و مشتاقان میگذارد. او میداند ذهنش همیشه زاینده است. وی به هنر و هنرمند، خصوصاً ایرانی، اهمیت میدهد. در تمام نمایشگاههایی که دعوت میشود (اگر کاری نو و جدید انجام شود)، شرکت میکند. فعال و سازنده است. با فروتنی و آرامش حرفها را گوش میکند.
تناولی به واقع دِینش را به هنر و هنرمندان این سرزمین ادا کرده است. او ریتم تکرار قرینه و انگاره و به طور خلاصه نقشِ غلط را در هنر ایران درک کرده و در آثارش به نمایش گذارده است. مطمئنم خود آثار گویا هستند و خود حرف و زبانی برای گفتن دارند. همیشه ورود و خروجش را به دانشکده، در بیش از سی- چهل سال پیش، به یاد میآورم، مانند مجسمهساز و هنرمند بزرگ، هنری مور، که با یک دوچرخة معمولی رکابزنان به کارگاهش رفتوآمد میکرد. خوشحالم افتخار این را داشتهام که از او و آثارش فیلم و عکسهایی به یادگار داشته باشم.
یاهو
مسافر، عطاءالله امیدوار |